یادداشت تفاهم ایران و آمریکا در ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶ را باید فراتر از یک توافق دیپلماتیک ساده، نقطهعطفی در بازتعریف کنش ارتباطی دو کشور پس از انقلاب اسلامی ارزیابی کرد. آنچه این تفاهم را از توافقات پیشین متمایز میسازد، نهتنها تغییر در اولویتهای راهبردی واشنگتن در نظم جهانیِ در حال گذار، بلکه ظهور نشانههایی از «شیفت پارادایمیک» در اتحادهای سنتی غرب و ضرورت اجتنابناپذیر آمریکا برای گذار از تقابل نظامی به همکاری متوازن در منطقه است. در این نوشتار، آناتومی این یادداشت تفاهم، ابهامات اجرایی آن و تأثیر آن بر راهبرد مقاومت ایران و امنیت ملی ترسیم میشود.
دکتر ابراهيم متقی، استاد دانشگاه تهران
یادداشت تفاهم ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶ ایران و آمریکا را میتوان نقطۀ عطفی در کنش ارتباطی دو کشور در سالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دانست. در این توافقنامه نشانههایی از تلاش دو کشور برای نیل به نقطۀ تعادلی در روابط سیاسی، منطقهای و راهبردی مشاهده میشود. علت اصلی تنظیم تفاهمنامۀ ایران و آمریکا را میتوان نیاز دو کشور به اعادۀ کنش ارتباطی بر اساس معادلۀ همکاریهای متوازن و عبور از تهدیدات امنیتی گذشته دانست. تغییرات الگویی در ساخت نظام بینالملل و ضرورتهای راهبردی آمریکا برای موازنه در نظم جهانی، در زمرۀ موضوعات اثرگذار بر تنظیم یادداشت تفاهم میباشد.
بازانگاری در چگونگی کنش ارتباطی ایران و ایالات متحده اولاً ارتباط مستقیم با معادلۀ قدرت و مقاومت دارد و ثانیاً تابعی از سلسلهمراتب اهداف بازیگران در سیاست جهانی است؛ اهدافی که بهگونهای تدریجی تغییر یافته و بازتولید میشوند. تغییر در اولویتهای راهبردی آمریکا حتی انگارۀ آن کشور در رابطه با چگونگی کنش تعاملی با گروههای اپوزیسیون ایرانی را تحت تأثیر قرار میدهد. گروههایی که احساس میکردند زمینه برای اجرای «راهبرد تغییر رژیم در ایران» فراهم شده، هماکنون با واقعیتهای نوینی روبرو شدهاند. اولینبار «پالمرستون» نخستوزیر انگلیس در اواخر قرن ۱۹ به این موضوع اشاره داشت که «کشورها دوستان دائم و دشمنان دائم ندارند، بلکه آنان دارای منافع دائم میباشند».
1- واقعیتهای ساختاری نظام بینالملل و یادداشت تفاهم ایران و آمریکا
شکلبندی اقتصاد و سیاست نظام جهانی در حال گذار بهگونهای است که اگر ایالات متحده خود را درگیر جنگهای منطقهای بیپایان نماید، در آن شرایط قادر به ایفای نقش بهعنوان قدرت بزرگ جهانی در روند رقابت با سایر بازیگران نخواهد بود. ضرورتهای ساختاری سیاست بینالملل و تغییرات ایجاد شده در نظم جهانی، واقعیتهایی را بیان میدارد که نیاز ایالات متحده به گذار از چالش امنیتی با ایران و نیل به توافق برای آیندۀ همکاریجویانه در محیط منطقهای و سیاست بینالملل را اجتنابناپذیر میسازد.
واقعیتهای ساختاری سیاست بینالملل بیانگر آن است که هرگونه کنش رفتاری کشورها تابعی از معادلۀ قدرت و تهدیدات میباشد. ایالات متحده در سالهای ۲۰۲۵-۲۰۲۶ با نشانههایی از چالش امنیتی روبرو شده است. شمارۀ تابستان نشریۀ «فارن پالیسی» بخشی از این واقعیتها را در طرح جلد تأملبرانگیز خود منعکس نموده است. در طرح جلد، قالبهای مفهومی جدیدی به کار گرفته شده که بیانگر روندهای جاری و آیندۀ سیاست بینالملل میباشد. آنچه اعضای هیأت تحریریۀ نشریۀ فارن پالیسی به آن توجه دارند را میتوان در قالب «شیفت پارادایمیک» بسیاری از نشانهها و روندهای تاریخی دانست.
سردبیر فارن پالیسی به این موضوع اشاره دارد که دوران جدیدی از معادلۀ سیاست و قدرت شکل گرفته که آثار خود را بر حوزۀ سیاست جهانی بهجا میگذارد. مهمترین موضوعات مورد نظر هیأت تحریریۀ نشریه را میتوان در مفاهیمی از جمله: «پایان اتحاد آمریکا و اسرائیل»، «پایان نئولیبرالیسم در اقتصاد جهانی» و «پایان ائتلاف فراآتلانتیکی» در امنیت بینالملل دانست. هر یک از این مفاهیم ضرورتهای جدیدی را در ارتباط با سیاست و الگوی کنش راهبردی آمریکا در ارتباط با ایران منعکس میسازد.
از آنجایی که محور اصلی کنش تهاجمی آمریکا علیه ایران و محدودیتهای اقتصادی اعمال شده در قالب تحریمهای ثانویه بر اساس ضرورتهای راهبردی اسرائیل شکل گرفته است، بنابراین اگر نشانههایی از پایان اتحاد آمریکا و اسرائیل به وجود آید، در آن شرایط طبیعی است که الگوی رفتاری آمریکا در ارتباط با ایران بیش از آنکه ماهیت هیستریک و هنجاری داشته باشد، میبایست انعکاسی از نیازهای جدید گروههای شهروندی و ضرورتهای سیاست خارجی آمریکا در اقتصاد و امنیت جهانی باشد.
در فضای جدید نظم و سیاست جهانی، قالبهای مفهومی نوینی شکل گرفته و میتوان آن را بهعنوان عامل تأثیرگذار بر انگارههای راهبردی آمریکا دانست. در چنین شرایطی، رهبران سیاسی ایالات متحده میبایست اولاً نیازهای اقتصادی گروههای شهروندی را تأمین نموده و ثانیاً سازوکارهایی را مورد توجه قرار دهند که زمینۀ رشد اقتصادی آمریکا برای نقشیابی در رقابتهای اقتصاد جهانی به ویژه در مقیاس چین را فراهم سازد. ظهور اهداف راهبردی جدید در حوزۀ سیاست خارجی آمریکا را میتوان در زمرۀ عواملی دانست که تأثیر خود را بر راهبرد خاورمیانهای دونالد ترامپ به ویژه در ارتباط با ایران بهجا میگذارد.
2- نقاط عطف سیاست جهانی و ضرورتهای راهبردی آمریکا
تغییر در شکلبندی ساختاری نظام جهانی، زمینۀ بازتولید اولویتهای سیاسی و سیاست خارجی کشورها را به وجود میآورد. آمریکا در سالهای دهۀ سوم قرن ۲۱ درگیر نشانههایی از چالش امنیتی برای حفظ هژمونی میباشد. هرگاه نشانههایی از نقاط عطف جهانی شکل گیرد، در آن شرایط زمینه برای تغییر در قالبهای ادراکی و راهبردی قدرتهای بزرگ نیز به وجود میآید. تغییر در معادلۀ قدرت تابعی از ضرورتهای ژئوپلیتیکی و نیازهای راهبردی کشورها در فضای پرتلاطم سیاست بینالملل میباشد. اگرچه دونالد ترامپ همواره به این موضوع اشاره دارد که در جنگ با ایران به پیروزی رسیده و اهداف خود را تحقق بخشیده، اما واقعیت آن است که در روند جنگ با ایران، ضرورت تغییر بنیادین در الگوی رفتاری آمریکا اجتنابناپذیر شده است.
3- ایران و راهبرد مقاومت در روند جنگ رمضان
بازیگران درگیر در هر جنگ بر اساس چگونگی آغاز، فرآیند و خاتمه، قرارداد ترک مخاصمه را تنظیم میکنند. ایران در روند عملیات تهاجمی آمریکا و اسرائیل، از راهبرد مقاومت و گسترش دامنۀ جنگ به محیط پیرامونی بهره گرفت. در چنین شرایطی آمریکا گرفتار معضل جدیدی شد که نشانۀ آن را میتوان در تورم اقتصادی ۴ درصدی ایالات متحده، افزایش قیمت انرژی در اقتصاد جهانی و رکود در بسیاری از حوزههای مبادله از جمله بورس دانست.
بسیاری از نظریهپردازان و نشریات آمریکایی به این موضوع اشاره دارند که بازیگرانی که از قدرت نظامی کلاسیک در جنگهای منطقهای بهره میگیرند، قادر به پیروزی بر کشورهای پیرامونی با راهبرد کنش نامتقارن و مقاومت فراگیر نمیباشند. ایران و اوکراین در زمرۀ چنین کشورهایی محسوب میشوند. اوکراین پشتوانۀ کنش تاکتیکی خود در برابر روسیه را در حمایتهای نظامی و امنیتی اروپا جستجو نمود. ایران نیز راهبرد مقاومت را در دستور کار قرار داد و توانست شرایط لازم برای «امتدادبخشی خط مقابله با تهدید» را عملیاتی نماید.
واقعیتهای ژئوپلیتیکی و الگوی کنش تاکتیکی ایران منجر به عدم تحقق سیاست امنیتی و راهبردی دونالد ترامپ در ارتباط با ایران شد. اگرچه در روند جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران بسیاری از تأسیسات، نهادها و قابلیتهای تاکتیکی ایران در وضعیت تخریب و چالش امنیتی قرار گرفت، اما نتایج حاصل از نبرد بیانگر آن است که ایران خطوط جدیدی از عرصۀ نبرد را شکل داد که برای ایالات متحده و مجموعههای نظامی آمریکا قابل تفسیر و پیشبینی نبود.
ترامپ در مصاحبۀ مطبوعاتی خود پس از امضای یادداشت تفاهم ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶ به این موضوع اشاره داشت که بدون دیپلماسی، زمینه برای ایجاد گشایش در تنگۀ هرمز فراهم نمیشد. رویکرد ترامپ در ارتباط با فضای امنیت منطقهای به ویژه گسترش صحنۀ نبرد بیانگر آن است که امکان کنش تهاجمی ایالات متحده علیه ایران بسیار محدود است، اما این موضوع به این معنا نمیباشد که اسرائیل از فرصتهای تاکتیکی و عملیاتی مبتنی بر قدرت اطلاعاتی برای مقابله با ایران بهره نخواهد گرفت.
4- آناتومی یادداشت تفاهم، منافع و امنیت ملی ایران
پرسش نهفته در ذهنیت راهبردی هر پژوهشگری معطوف به این موضوع است که اگر با کنارهگیری ایالات متحده از جنگ و عادی شدن شرایط ساختاری در ایران، بار دیگر نشانههایی از جنگ غافلگیرکنندۀ اسرائیل با سازوکارهای کنش اطلاعاتی و تاکتیکی علیه ایران شکل گیرد، امکان انجام چه واکنشی وجود خواهد داشت؟ مقابله با تهدیدات میبایست قبل از ظهور و عملیاتی شدن آن در دستور کار قرار گیرد. بنابراین ابهام اصلی یادداشت تفاهم ارتباط مستقیمی با سازوکارهای ایران در راهبرد دفاع پیشگیرانه دارد.
ادبیات به کار گرفته شده از سوی مقامهای سیاسی و راهبردی اسرائیل بیانگر آن است که اشغال جنوب لبنان ادامه داشته و این امر به منزلۀ نقض مادۀ یک یادداشت تفاهم میباشد. موضوع تعهد هر یک از طرفین برای اجتناب از جنگ مجدد بیش از آنکه ماهیت حقوقی داشته باشد، باید آن را تابعی از شکلبندیهای قدرت نظامی دانست. آزادی عمل اسرائیل در کنش تاکتیکی علیه ایران و حزبالله در جنوب لبنان ناشی از قابلیتهای نظامی آن کشور بوده که از سوی ایالات متحده تأمین و حمایت شده است.
بند ۷ یادداشت تفاهم ارتباط مستقیم با صندوق حمایت از بازسازی و توسعۀ اقتصادی ایران دارد. بههمانگونهای که در بند ۸ به این موضوع اشاره شده که آمریکا متعهد میشود تمامی تحریمهای اعمال شده علیه جمهوری اسلامی از جمله قطعنامههای شورای امنیت و شورای حکام آژانس بینالمللی انرژی اتمی را لغو کند. تحقق اهداف اعلام شده در بندهای ۷ و ۸ یادداشت تفاهم میتواند مزایا و مطلوبیتهای اقتصادی برای آیندۀ سیاسی و اجتماعی ایران فراهم سازد.
موضوع اصلی مندرج در بندهای ۷ و ۸ یادداشت تفاهم را میتوان در ارتباط با سازوکارهای تحقق اهداف اقتصادی و راهبردی اعلام شده از طریق کنش دیپلماتیک و فرآیندهای اقتصادی دانست. عدم تحقق چنین اهدافی، نشانهای از نقض توافق انجام شده در یادداشت تفاهم تلقی میشود. بنابراین اصلیترین موضوع را میتوان مربوط به فرآیندهای سازمانی و ابتکار عمل دیپلماتیک دانست که شرایط لازم برای اجرا و تحقق اهداف اعلام شده در بیانیه را امکانپذیر میسازد.
چالش و ابهام دیگری در ارتباط با بند ۱۱ یادداشت تفاهم وجود دارد. در این بند بر ضرورت صدور معافیتهای ایالات متحده برای صادرات نفت ایران و همچنین تسهیل امور اقتصادی از طریق سازوکارهای بیمه، حمل و نقل و معاملات بانکی تأکید شده است. چگونگی و روند اجرای آن از سوی نهادهای آمریکایی از جمله وزارت خزانۀداری ایالات متحده در وضعیت ابهام قرار دارد. ادامۀ حیات اقتصادی ایران پس از بازگشایی تنگۀ هرمز، ارتباط مستقیم با معافیتهای ایالات متحده دارد. چگونگی اجرای اینگونه از معافیتها نه تنها پیشبینی نشده، بلکه موضوع اصلی را میتوان در ارادۀ ساختاری آمریکا برای رفع تحریمها و دستورالعمل اجرایی برای گذار از محدودیتهای اقتصادی دانست.
بند ۱۲ یادداشت تفاهم مربوط به آزادسازی منابع مالی و داراییهای جمهوری اسلامی میباشد. در این بند تأکید شده است که درباره چگونگی و رویههای آزادسازی در طول مذاکرات توافق خواهند کرد. چگونگی توافق برای استفاده از منابع ساختاری ایران مورد توجه قرار نگرفته است. اجراییسازی هر یک از شاخصهای یاد شده، کاری دشوار تلقی میشود. اگرچه نشانههایی از گشایش برای بهینهسازی ساخت اقتصادی ایران مطرح میشود، اما روند اجرایی آن با ابهام همراه میباشد.
نتیجه
اگرچه در یادداشت تفاهم، ابهام زیادی درباره چگونگی اجراییسازی تعهدات آمریکا وجود دارد، اما باید به این واقعیت توجه داشت که آمریکا در نظم موجود جهانی در زمرۀ قدرتهای بزرگ محسوب شده که اینگونه بازیگران عموماً دارای رویکرد و انگارۀ تهاجمی در سیاست خارجی میباشند. گذار از دوران آتشبس به توافق و مصالحه از این جهت اهمیت دارد که آیندۀ سیاسی کشورهای درگیر جنگ را شکل خواهد داد. واقعیت آن است که یادداشت تفاهم تنظیم شده، اعتبار ایران در نظم منطقهای و سیاست بینالملل را افزایش داد. هماکنون اسرائیل با چالشهای پایانناپذیری در ارتباط با ایران و آیندۀ امنیت منطقهای روبرو است. چگونگی اجرای یادداشت تفاهم، موقعیت و اقتدار ایران در نظم منطقهای و سیاست جهانی را شکل داده و زمینۀ بهینهسازی معادلۀ قدرت، توسعه، ثبات منطقهای و امنیت ملی ایران برای نسل آینده را امکانپذیر میسازد.


