نهم اسفندماه، برای لامرد فقط یک روز تقویمی نبود؛ روزی بود که با چند انفجار پیاپی، آرامشِ یک شهر کوچک را درهم شکست و ردِ ترس، خون و سوگ را بر خانهها، بیمارستان و دلِ کودکانش گذاشت. آنچه رخ داد، تنها یک حمله نبود؛ آغازِ زخمی بود که هنوز در تنِ شهر میسوزد.
ایران ویو۲۴-سیاست
شهرها هم قلب دارند؛ قلبِ لامرد، در نهم اسفندماه برای ساعتی از حرکت ایستاد.
نهم اسفند فقط روزی در تقویم نیست؛ زخمی است که هر بار یادآوریاش، تنِ شهر را میلرزاند. وقتی موشکها بر سرِ لامرد باریدند، هدفِ آنها نه یک مرکزِ نظامی، بلکه آرامشِ خانوادههایِ و لبخندِ کودکانِ ورزشکارِ من بود.
بمباران شهر لامرد یکی از هولناکترین جنایات جنگ رمضان و سند دیگری بر ادعای دروغین حقوق بشری آمریکا بود که در این جنایت در کمتر از ۳۵ ثانیه، ۴ موشک پریزِم که جدیدترین سلاح ارتش آمریکاست برای اولینبار در جهان استفاده شد.
به گزارش ایرنا، در این جنایت بیش از ۲ تُن مهمات بر سر دو محله مسکونی یک شهر کوچک فروریخت؛ حملهای که تمام قربانیان و مجروحانش، کودکان، نوجوانان ورزشکار، زنان و مردم عادی بودند به طوری که در میان ۱۷۰ شهید و زخمی این حمله، حتی یک فرد نظامی هم دیده نمیشود.
جنایتی که کوچکترین شهید آن اوینا برزگر ۲ ساله بود که در هنگام این جنایت در حیاط منزلشان در حال بازی بود.
در غروب ۹ اسفندماه، چهار موشک بر فراز دو محله مسکونی، مجموعه ورزشی شهید نعیمی و مهدکودک و مدرسه مجاور آن اصابت کرد؛ مکانی که کودکان و نوجوانان آنجا در حال ورزش و بازی بودند. در این جنایت جنگی، ۲۱ نفر از شهروندان بیگناه از جمله چند پسربچه در حال بازی، چند دختر دانشآموز و تعدادی از زنان و مردان غیرنظامی به شهادت رسیدند و قریب به ۱۵۰ نفر نیز مجروح شدند که برخی از آنان دچار معلولیتهای دائمی شدهاند.
وقتی موشکها آرامش کودکان را هدف گرفتند
آن روز، آسمانِ شهرِ کوچکِ ما به رنگِ غم در آمد. روزی که آغازش، نویدِ تمرینی پرانرژی برای بچههای تیم بود، اما در میانه آن، با صدای مهیبِ انفجارها، به کابوسی بدل شد که تا امروز، سایهاش را از سرِ شهرِ ما برنداشته است.
وقتی اولین موشکها فرود آمدند، هنوز در شوکِ اتفاق بودیم. اما لحظاتی بعد، وقتی حجمِ وحشتناکِ مصدومان و شهدا به بیمارستان رسید، تازه فهمیدیم ابعادِ فاجعه چقدر بزرگ است. بیمارستان، که باید پناهگاهِ آرامش باشد، به صحنهای از آشوب و اندوهِ محض تبدیل شده بود؛ جایی که تلاشِ بیوقفهی مردم و کادرِ درمان، در برابرِ این سیلِ عظیمِ درد، تنها تسکینی موقتی بود.
این گزارش، تنها روایتی از آن روزِ سیاه نیست؛ بلکه تلاشی است برای بازگوییِ زخمی که بر جانِ کودکانِ این شهر نشست، اضطرابِ کهنه اما پایداری که در دلِ مادرانشان خانه کرد، و اندوهِ عمیقی که هنوز در کوچهپسکوچههای شهرِ کوچکِ لامرد، نفس میکشد. این، روایتِ «پس از حادثه» است؛ روایتی از ترس، امید، و تلاشِ بیوقفهی مردمی که هنوز زخمخوردهاند، اما تسلیم نشدهاند.
رحیمه شهابی مربی والیبال سالن ورزشی لامرد بود که دو نفر از شاگردانش به شهادت رسیدند. رحیمه لحظات هولناک این جنایت امریکا و رژیم صهیونی را چنین روایت میکند: «من رحیمه شهابی هستم؛ مربی والیبال. ۱۴ سال است که نبض زندگیام با این مجموعه ورزشی در لامرد گره خورده است. اما شنبه، نهم اسفندماه، روزی نبود که هیچکدام از ما، بهویژه شاگردان نونهالم، هرگز فراموش کنیم.
او اینگونه حادثه را روایت میکند: «سانس تمرینی ما ساعت ۱۶ شروع شد و باید تا ۱۷:۳۰ ادامه مییافت. ساعت حدود ۵:۱۰ عصر بود؛ بچهها را وسط زمین والیبال جمع کرده بودم و با شوق و اشتیاق، مشغول توضیح تمرین بعدی بودم که ناگهان صدای انفجاری مهیب، تمامِ وجودمان را لرزاند. صدای انفجار چنان وحشتناک بود که سکوت سالن را درید و همهمه شادی بچهها را به جیغهای ممتد و پراکنده تبدیل کرد.»
شهابی در حالی که هنوز سنگینی آن لحظات را در کلامش دارد، ادامه میدهد: «من و چند نفر دیگر بیاختیار به سمت در خروجی دویدیم. وقتی به محوطه بیرونی رسیدیم، صحنهای پیش رویمان بود که باورکردنی نبود؛ شهرک مسکونی «ایثار» در همسایگی ما هدف موشک قرار گرفته بود و ستونهای دود غلیظ، آسمان را سیاه کرده بود.»
او میگوید: «همکارم که خانهاش در همان شهرک بود، با دیدن آن صحنه در هم شکست؛ بیقرارِ فرزندانش بود که در خانه تنها مانده بودند. ما حدود ۱۰ تا ۱۵ ثانیه در شوک و بهتِ محض بودیم؛ انگار زمان متوقف شده بود. اما همین که به خود آمدیم و برای نجاتِ بچهها به داخل سالن برگشتیم، هنوز دو سه متر بیشتر نرفته بودیم که… صدای مهیب دوباره پیچید. سالن خودمان را زدند؛ انفجاری که تمام دنیای ما را در غبار و آوار فرو برد.»
در میانه آتش و آوار؛ وقتی قهرمانان قد کشیدند
«فقط فریاد میزدم؛ فریادهایی که از اعماق وجودم برای نجات جان بچهها برمیآمد. با هر سختی و هر توانی که در بدن داشتم، آنها را به سمت خروجی هدایت کردم. وقتی به سکوی ورودی رسیدیم، هنوز ترسِ اصابتِ دوباره در دلم بود؛ انگار زمین و زمان برایمان ناامن شده بود. برای همین، بچهها را به سمت زمین خاکیِ روبهروی سالن کشاندم تا از سایه شومِ ساختمان فاصله بگیرند.
اما وقتی کمی پایینتر رفتم، ورقِ زندگی در یک لحظه برگشت. آنطرفتر، گروهی از پسرها در زمین چمن مصنوعی مشغول فوتبال بودند؛ همان زمینِ شادی که حالا به میدان رنج بدل شده بود. با پیکر آقای نجفی، مربی فوتبال، و دو تن از بازیکنانش مواجه شدم که بیجان روی زمین افتاده بودند. آقای نجفی و یکی از آن پسرها، در همان لحظاتِ اول به شهادت رسیده بودند.
کمی آنطرفتر، «عبدالمنصور» را دیدم؛ روی سکوی خروجی سالن افتاده بود. به سمتش دویدم. از من کمک خواست. دستم را زیر کمرش گذاشتم تا بلندش کنم. پرسیدم: «میتوانی بلند شوی؟» با صدایی لرزان گفت: «نه، ضعف دارم.» خون زیادی از بدنش رفته بود. همانجا، در حالی که دنیا دور سرم میچرخید، سعی کردم سنگینیِ بغضم را پنهان کنم؛ به او گفتم: «نترس… چیزیت نشده، الان میان کمکت.»
اما مگر میشد به کسی که در آن هیاهو غرق در خون بود، آرامش داد؟ در آن لحظات، هر کسی از گوشهای کمک میطلبید و ما، میانِ انبوهِ زخمیها، مات و مبهوت مانده بودیم که اول باید به کدامیک برسیم. حجم جراحتها وحشتناک بود. اما گویی دستِ تقدیر هم به کمکمان آمد؛ در آن لحظاتِ حیاتی، مردم و خانوادههای نگران که در آن نزدیکی بودند، همچون فرشتههای نجات خودشان را رساندند. با همکاریِ مردم، توانستیم مجروحان را در همان سه چهار دقیقه اول، به بیمارستان برسانیم و برای نجاتِ جانشان، با زمان مسابقه بدهیم.»
لحظه انفجار دوم، گویی آسمانِ سالن بر سرمان آوار شد؛ تاریکی مطلق و صدای خرد شدنِ دیوارها، تصویری بود که از آن لحظه در خاطرم مانده است. همکارم که خود از ناحیه دست ترکش خورده بود، در میان غبارِ غلیظ سراسیمه مرا صدا زد. او “الهام زائری”، یکی از شاگردانمان را در ورودی سالن دیده بود. الهام دستش را بالا آورد و نالهای از سر استمداد کشید. همکارم به دلیل جراحتش توانِ بلند کردن او را نداشت؛ سریع به دلِ سالن برگشتم و با کمک همکارم، او را تا جلوی در آوردیم. خوشبختانه خانوادهاش همانجا بودند و الهام را به بیمارستان منتقل کردند.
اما در میانه این هرجومرج، چشمم به “حلما ” افتاد که از دلِ سالن به سمتم میآمد. با تمام توان نهیب زدم: «اینجا چیکار میکنی؟ بدو برو بیرون، برو زمین خاکی!» حلما مکث کرد و لباسش را بالا زد؛ قسمتی از شکمش قرمز و ملتهب بود. در آن هیاهویِ مرگ و زندگی، که ذهنِ انسان قدرتِ تحلیلِ عمق فاجعه را ندارد، فقط برای آرام کردنش، لباسش را پایین کشیدم و با اطمینانی که ایکاش واقعیت داشت، گفتم: «چیزی نشده، نترس، برو بیرون.» اما افسوس که همان زخم، جراحتِ عمیقی بود که حلما را از ما گرفت.»
در سوگِ ستارههای لامرد و پرسشهای بیپاسخ
«از ۲۶ نفری که در آن لحظه در سالن حضور داشتند، تنها ۵ نفر که در انفجار اول از سالن خارج شده و دیگر بازنگشته بودند، سالم ماندند. برای بقیه که در هول و هراسِ آن لحظات برای برداشتن وسایلشان به داخل برگشته بودند، فاجعه رخ داد. ۲۱ نفر، به همراه من و کمکمربیام، قربانیِ ترکشها شدیم. شدت جراحات در ۵ نفر از بچهها به قدری حاد بود که بازگشتشان به زندگی، چیزی جز معجزه نبود. خودم نیز با جراحتهایی از ناحیه سر، پشتِ دستِ راست و ساعدِ چپ، تا ابد زخمهای آن روز را بر تن دارم.
اما در پسِ این کابوس، حقیقتی تلختر نمایان شد؛ سلاحهایی که به کار رفت، گویی برای تخریبِ سازه نبود، بلکه با طراحیِ خاص، بیشترین قدرتِ ترکشزایی و کشتار را داشتند. برای من که ۱۴ سال در این مجموعه ورزشی، شاهدِ خندهها و رشدِ کودکان بودم، این پرسش تا ابد باقی است: اگر هدفتان مکان نظامی بود، چرا سالنی را زدید که به وضوح مأمنِ کودکان و خانوادهها بود؟ نه بچههای ما نظامی بودند و نه در این مجموعه فعالیت نظامی جریان داشت. آنجا فقط خانه ورزشِ کودکان بود؛ خانهای که در نهم اسفند، به خاک و خون کشیده شد
«بعد از انتقال مجروحان، ما مستقیم به بیمارستان رفتیم تا حال بچهها را پیگیری کنیم. همانجا تازه فهمیدیم ماجرا فقط محدود به یک نقطه نبوده و چند موشک به اطراف اصابت کرده است. بیمارستان واقعاً صحنهای وحشتناک داشت؛ راهروها، اتاقها، همهجا پر از مجروح و شهید بود. جایی برای سوزن انداختن نبود. خون روی سرامیکها و کاشیها پخش شده بود و هر طرف را که نگاه میکردی، فقط سرخی خون میدیدی. هنوز هم آن صحنهها از ذهنم پاک نشده است.
تعداد مصدومان و شهدا بسیار زیاد بود و مردم در کنار کادر درمان و پزشکان، هر کاری از دستشان برمیآمد انجام میدادند. همه در حال کمک بودند؛ هر کس به شکلی. اما حجم فاجعه آنقدر زیاد بود که واقعاً بیمارستان را به صحنهای از آشوب و اندوه تبدیل کرده بود.»
«من مدام با بچههای تیم در تماس هستم و متأسفانه باید بگویم هیچکدام شرایط روحی خوبی ندارند. وقتی با آنها درباره بازگشت به سالن و تمرین دوباره صحبت میکنم، واکنشها متفاوت و دردناک است. برخی از آنها بهشدت میترسند؛ میگویند: “خانم، تو رو خدا نخواهید که به سالن برگردیم، میترسیم دوباره همان اتفاق تکرار شود. ” برخی دیگر هم با وجود ترس، اشتیاق دارند که دوباره کنار هم جمع شوند و به زندگی عادی برگردند، اما درگیریهای ذهنیشان زیاد است.
به محض انتقال مجروحان به بیمارستان، حقیقتِ تلخِ ابعادِ این حمله برای ما آشکار شد. برخلاف تصور اولیه که گمان میکردیم حادثه محدود به سالن ورزشی بوده است، در بیمارستان دریافتیم که چندین نقطه از شهر بهصورت همزمان هدف قرار گرفتهاند.
بسیاری از این بچهها الان تحت مشاوره هستند. مادرانشان میگویند که آنها دیگر خواب آرام ندارند؛ شبها باید حتماً در آغوش مادر بخوابند و حتی تا صبح دستشان در دست مادر باشد تا احساس امنیت کنند. اضطراب جدایی در آنها به شدت بالا رفته است.
در سطح شهر اگرچه زندگی جریان دارد و مردم به روال عادی کار و زندگی بازگشتهاند، اما سایه آن مصیبت هنوز سنگین است. لامرد شهر کوچکی است و همه با هم نسبت فامیلی یا آشنایی نزدیک دارند؛ برای همین، داغ هر خانواده، داغِ کل شهر است. آن بار روانی سنگینِ این حادثه، به این راحتی از ذهن مردم پاک نمیشود. مردم ایستادهاند و زندگی میکنند، اما آن زخم، هنوز در لایههای پنهانِ شهر حضور دارد.»
به محض انتقال مجروحان به بیمارستان، حقیقتِ تلخِ ابعادِ این حمله برای ما آشکار شد. برخلاف تصور اولیه که گمان میکردیم حادثه محدود به سالن ورزشی بوده است، در بیمارستان فهمیدیم که چندین نقطه از شهر بهصورت همزمان هدف قرار گرفته است.
بیمارستان به کانونِ آشوب و اندوه بدل شده بود. در راهروها و اتاقها، جایی برای قدم گذاشتن نبود؛ حضورِ انبوهِ شهدا و مجروحان، تصویری آخرالزمانی ایجاد کرده بود. لکههای خون بر روی سرامیکها و کاشیهای بیمارستان، گواه آشکارِ شدتِ جراحات و عمقِ فاجعه بود.
در آن شرایطِ بحرانی، مرز میان مردم و کادر درمان از میان رفته بود؛ همه دستبهدست هم داده بودند تا هر طور شده، التیامی بر زخمهای عمیقِ کودکان و اطرافیان بگذارند. با این حال، حجمِ فاجعه آنقدر وسیع بود که تلاشهای جمعی نیز تنها توانست بخشی از آلامِ آن لحظاتِ هولناک را تسکین دهد. این صحنهها، تصویری ماندگار از «فاجعهای غیرنظامی» است که هرگز از ذهنِ هیچکدام از شاهدان پاک نخواهد شد.»
آن روز، فقط یک حادثه رخ نداد؛ انگار بخشی از آرامشِ یک شهر از هم پاشید. هنوز دود و وحشتِ لحظههای اول از ذهنمان پاک نشده بود که موجِ خبرهای تلخ یکییکی رسیدند و فهمیدیم فاجعه بزرگتر از آن چیزی است که ابتدا تصور میکردیم.
در بیمارستان، صحنهای جریان داشت که هیچکس فراموشش نخواهد کرد. تعداد شهدا و مصدومان آنقدر زیاد بود که راه رفتن هم دشوار شده بود. مردم، کنار کادر درمان و پزشکان، هر کاری از دستشان برمیآمد انجام میدادند؛ یکی آب میآورد، یکی دست مجروحی را میگرفت، یکی اشک میریخت و همزمان کمک میکرد. همه در حال کمک بودند، هر کس به شکلی. اما حجم فاجعه آنقدر سنگین بود که بیمارستان را به صحنهای از آشوب و اندوه تبدیل کرده بود؛ جایی که صدای گریه، اضطراب، دعا و تلاشِ بیوقفه در هم میپیچید.
بعد از آن، درد فقط در بیمارستان نماند. به دلِ بچهها هم نشست؛ بچههایی که هنوز نگاهشان از ترسِ آن روز خالی نشده است. من مدام با اعضای تیم در تماس هستم و باید بگویم متأسفانه هیچکدام شرایط روحی خوبی ندارند. وقتی حرفِ برگشتن به سالن و تمرین دوباره پیش میآید، واکنشها متفاوت است، اما همهشان درد دارد. بعضیها از شدت ترس میگویند: «خانم، توروخدا نخواهید برگردیم سالن، میترسیم دوباره همان اتفاق تکرار شود.» بعضیهای دیگر با اینکه هنوز میترسند، دلتنگِ جمع تیم هستند؛ دلشان میخواهد دوباره کنار هم باشند، اما ذهنشان هنوز آرام نگرفته است.
بسیاری از این بچهها حالا زیر نظر مشاور هستند. مادرانشان میگویند شبها خواب راحت ندارند؛ باید حتماً در آغوش مادر بخوابند و تا صبح دستشان در دست مادر بماند تا احساس امنیت کنند. اضطراب جدایی در آنها شدید شده و ترس، بخشی از شب و روزشان شده است.
در شهر هم زندگی ادامه دارد؛ مغازهها بازند، مردم کارهای روزمرهشان را میکنند، اما این فقط ظاهرِ آرامِ شهر است. لامرد شهر کوچکی است و همه بهنوعی همدیگر را میشناسند؛ برای همین، هر داغی فقط داغ یک خانواده نیست، داغِ همهی شهر است. آن حادثه، مثل زخمی پنهان، هنوز زیر پوست شهر باقی مانده. مردم ایستادهاند، زندگی میکنند، اما آن اندوه هنوز در دلها حضور دارد؛ آرام، سنگین و ماندگار.
خانم شهابی بغض میکند و میگوید من بهعنوان کسی که کارشناس نظامی نیستم، اما بهعنوان کسی که آنجا زندگی و کار کرده، نمیتوانم بپذیرم که هدف، یک نقطه نظامی بوده باشد. اگر هدف نظامی بود، لااقل یکی از این چهار موشک باید به همان هدف میخورد. در حالیکه این اتفاق نیفتاد. به نظر من، آنچه رخ داد بیشتر شبیه یک حمله برای کشتار و ایجاد وحشت جمعی بود. حتی بررسیهایی که بعداً از برخی رسانههای خارجی مطرح شد، نشان میداد نوع سلاح بهگونهای بوده که بیشتر برای ترکشپراکنی و آسیب به افراد طراحی شده تا تخریب کامل ساختمانها. اگر قرار بود صرفاً تخریب کند، باید کل مجموعه و خانههای اطراف را بهطور کامل ویران میکرد؛ در حالیکه آنچه دیدیم، سوراخسوراخ شدن دیوارها و فضاها بود، نه تخریب کامل. نتیجه هم چیزی جز کشتار، وحشت و آسیب گسترده نبود.»
داغ لامرد برای ابد در تن ایرانمان میماند
لامرد، یادمانی از زخمی است که بر پیکرِ ایران نشست. فراموش نکنیم که در ۳۰ ثانیه، چه رؤیاهایی پرپر شدند و چه خانواده هایی جگر گوشه هایشان را از دست دادند.
امروز و در پس این روایتِ تلخ، چشم به راهِ فردایی هستیم که داغِ لامرد، نه با سکوت، که با همبستگیِ و با پیگیری این جنایت در مجامع بین المللی التیام یابد.


