در صورت مذاکره و توافق، آیا واشنگتن به تعهدات خود پایبند خواهد ماند؟ تجربه تاریخی پاسخ روشنی به این پرسش داده است. بیاعتمادی ایران به آمریکا نه انتخابی سیاسی، بلکه نتیجهای عقلانی و مبتنی بر تجربه است. این بیاعتمادی نه از پیشفرضهای ایدئولوژیک، بلکه از الگوی رفتاری مستمر واشنگتن نشأت میگیرد.
علی کریمیمقام، کارشناس مسائل بینالملل
در دنیای روابط بینالملل، اعتماد مفهومی هنجاری یا اخلاقی نیست، بلکه حاصل انباشت رفتارها، تعهدات و تصمیمات قابل ارزیابی در طول زمان است. دولتها نه بر اساس وعدهها، بلکه بر مبنای سوابق عملی یکدیگر تصمیم میگیرند. از این منظر، بیاعتمادی جمهوری اسلامی ایران نسبت به ایالات متحده آمریکا نه یک موضعگیری سیاسی مقطعی و نه محصول اختلافات ایدئولوژیک، بلکه برآیند تجربهای تاریخی، مستمر و مستند است که طی آن، واشنگتن بارها نشان داده شریک قابل اتکایی در تعاملات راهبردی نیست.
شاهد مدعا؟
نقطه آغاز این بیاعتمادی به کودتای سال ۱۹۵۳ علیه دولت قانونی محمد مصدق بازمیگردد؛ رویدادی که با نقش مستقیم سازمان سیا و همراهی بریتانیا انجام شد و به سرنگونی دولت منتخب انجامید. این مداخله که بعدها در اسناد رسمی آمریکا نیز مورد تأیید قرار گرفت یک پیام روشن داشت: از نگاه واشنگتن، اصولی چون حاکمیت ملی و دموکراسی در صورت تعارض با منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی، بهراحتی قابل نادیدهگرفتن هستند. این واقعه نخستین نشانه جدی از شکاف عمیق میان ادعاهای ارزشی آمریکا و رفتار عملی آن در قبال ایران بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آمریکا بهجای بازتعریف روابط بر مبنای واقعیتهای جدید، سیاست تقابل و فشار را در پیش گرفت. مسدودسازی داراییهای ایران، تحریمهای گسترده اقتصادی و تلاش برای انزوای سیاسی، عناصر اصلی این راهبرد بودند. با این حال، نقطه عطف در تعمیق بیاعتمادی ایران، حمایت فعال آمریکا از رژیم بعثی عراق در جنگ تحمیلی علیه ایران بود. تسلیح رژیم صدام و ارائه اطلاعات ماهوارهای، حمایت سیاسی و چشمپوشی از بهکارگیری سلاحهای شیمیایی علیه غیرنظامیان ایرانی نشان داد که واشنگتن در عمل نهتنها نسبت به تجاوز، بلکه نسبت به نقض فاحش حقوق بینالملل نیز رویکردی گزینشی دارد.
این الگو در سالهای بعد با ابزارهای جدید ادامه یافت. تحریمهای فراگیر اقتصادی که مستقیماً معیشت مردم عادی را هدف قرار داده است به سیاستی دائمی بدل گشته. برنامه هستهای صلحآمیز ایران نیز در همین چارچوب نه بهعنوان یک موضوع فنی یا حقوقی، بلکه بهعنوان ابزاری برای اعمال فشار سیاسی مورد استفاده قرار گرفت.
توافق هستهای برجام در سال ۲۰۱۵، مهمترین آزمون اعتبار آمریکا در تعامل با ایران بود. ایران با پذیرش محدودیتهای گسترده و نظارتهای بیسابقه، حسن نیت خود را بهطور عملی نشان داد؛ امری که بارها توسط آژانس بینالمللی انرژی اتمی تأیید شد. با این حال، خروج یکجانبه دولت دونالد ترامپ از این توافق در سال ۲۰۱۸، بدون هیچ مستند حقوقی و علیرغم پایبندی کامل ایران، این واقعیت را آشکار کرد که تعهدات آمریکا تابع تغییر دولتها و ملاحظات داخلی است و از ثبات و قابلیت اتکای لازم برخوردار نیست.
ترور شهید سلیمانی در سال ۲۰۲۰ این روند را وارد مرحلهای آشکارتر کرد. اقدام آمریکا در ترور مقام رسمی یک کشور در خاک کشور ثالث و بدون هرگونه مبنای حقوقی، نشان داد که واشنگتن در مواقع حساس حتی به قواعد حداقلی نظم بینالملل نیز پایبند نمیماند. همزمان، حمایت بیقید و شرط آمریکا از رژیم اسرائیل و وتوی مکرر قطعنامههای بینالمللی علیه اقدامات آن، تصویر یک سیاست خارجی مبتنی بر استانداردهای دوگانه را تکمیل میکند.
این الگوی رفتاری صرفاً به گذشته محدود نمانده و در تحولات اخیر نیز تکرار شده است. در حالی که مذاکرات در مسیر دیپلماتیک و در فضای گفتوگو جریان داشت، حمله به ایران در میانه مذاکرات خردادماه بار دیگر این پیام را مخابره کرد که از منظر واشنگتن، مذاکره نه جایگزین فشار، بلکه مکمل آن است. اقدام نظامی در بحبوحه گفتوگوهای سیاسی، بهروشنی نشان داد که آمریکا حتی در زمانی که ادعای پیگیری راهحل دیپلماتیک دارد، از توسل به ابزار زور ابایی ندارد. چنین رفتاری نهتنها اعتمادسازی نمیکند، بلکه اصل مذاکره را از حیث کارکرد و معنا تهی میسازد.
در همین چارچوب، اظهارات اخیر وزیر امور خارجه کشورمان جناب آقای عراقچی در مصاحبه با سیانان واجد اهمیت ویژه است؛ جایی که ایشان بهدرستی تصریح میکنند که ایران اعتماد خود را نسبت به آمریکا از دست داده است. اظهارات ایشان نه یک گزاره سیاسی و احساسی، بلکه جمعبندی فشرده تجربهای تاریخی آنهم مبتنی بر شواهد، مصادیق و رفتارهای عینی است.
برآیند این سوابق یک نتیجه روشن دارد: بیاعتمادی ایران به آمریکا نه انتخابی سیاسی، بلکه نتیجهای عقلانی و مبتنی بر تجربه است. این بیاعتمادی نه از پیشفرضهای ایدئولوژیک، بلکه از الگوی رفتاری مستمر واشنگتن نشأت میگیرد. تا زمانی که ایالات متحده تغییر ملموسی در رفتار خود، پایبندی واقعی به تعهدات و کنار گذاشتن سیاست فشار و تهدید را نشان ندهد، انتظار شکلگیری اعتماد یا توافق پایدار، فاقد هرگونه مبنای واقعگرایانه خواهد بود.
شاهد مدعا؟
نقطه آغاز این بیاعتمادی به کودتای سال ۱۹۵۳ علیه دولت قانونی محمد مصدق بازمیگردد؛ رویدادی که با نقش مستقیم سازمان سیا و همراهی بریتانیا انجام شد و به سرنگونی دولت منتخب انجامید. این مداخله که بعدها در اسناد رسمی آمریکا نیز مورد تأیید قرار گرفت یک پیام روشن داشت: از نگاه واشنگتن، اصولی چون حاکمیت ملی و دموکراسی در صورت تعارض با منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی، بهراحتی قابل نادیدهگرفتن هستند. این واقعه نخستین نشانه جدی از شکاف عمیق میان ادعاهای ارزشی آمریکا و رفتار عملی آن در قبال ایران بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آمریکا بهجای بازتعریف روابط بر مبنای واقعیتهای جدید، سیاست تقابل و فشار را در پیش گرفت. مسدودسازی داراییهای ایران، تحریمهای گسترده اقتصادی و تلاش برای انزوای سیاسی، عناصر اصلی این راهبرد بودند. با این حال، نقطه عطف در تعمیق بیاعتمادی ایران، حمایت فعال آمریکا از رژیم بعثی عراق در جنگ تحمیلی علیه ایران بود. تسلیح رژیم صدام و ارائه اطلاعات ماهوارهای، حمایت سیاسی و چشمپوشی از بهکارگیری سلاحهای شیمیایی علیه غیرنظامیان ایرانی نشان داد که واشنگتن در عمل نهتنها نسبت به تجاوز، بلکه نسبت به نقض فاحش حقوق بینالملل نیز رویکردی گزینشی دارد.
این الگو در سالهای بعد با ابزارهای جدید ادامه یافت. تحریمهای فراگیر اقتصادی که مستقیماً معیشت مردم عادی را هدف قرار داده است به سیاستی دائمی بدل گشته. برنامه هستهای صلحآمیز ایران نیز در همین چارچوب نه بهعنوان یک موضوع فنی یا حقوقی، بلکه بهعنوان ابزاری برای اعمال فشار سیاسی مورد استفاده قرار گرفت.
توافق هستهای برجام در سال ۲۰۱۵، مهمترین آزمون اعتبار آمریکا در تعامل با ایران بود. ایران با پذیرش محدودیتهای گسترده و نظارتهای بیسابقه، حسن نیت خود را بهطور عملی نشان داد؛ امری که بارها توسط آژانس بینالمللی انرژی اتمی تأیید شد. با این حال، خروج یکجانبه دولت دونالد ترامپ از این توافق در سال ۲۰۱۸، بدون هیچ مستند حقوقی و علیرغم پایبندی کامل ایران، این واقعیت را آشکار کرد که تعهدات آمریکا تابع تغییر دولتها و ملاحظات داخلی است و از ثبات و قابلیت اتکای لازم برخوردار نیست.
ترور شهید سلیمانی در سال ۲۰۲۰ این روند را وارد مرحلهای آشکارتر کرد. اقدام آمریکا در ترور مقام رسمی یک کشور در خاک کشور ثالث و بدون هرگونه مبنای حقوقی، نشان داد که واشنگتن در مواقع حساس حتی به قواعد حداقلی نظم بینالملل نیز پایبند نمیماند. همزمان، حمایت بیقید و شرط آمریکا از رژیم اسرائیل و وتوی مکرر قطعنامههای بینالمللی علیه اقدامات آن، تصویر یک سیاست خارجی مبتنی بر استانداردهای دوگانه را تکمیل میکند.
این الگوی رفتاری صرفاً به گذشته محدود نمانده و در تحولات اخیر نیز تکرار شده است. در حالی که مذاکرات در مسیر دیپلماتیک و در فضای گفتوگو جریان داشت، حمله به ایران در میانه مذاکرات خردادماه بار دیگر این پیام را مخابره کرد که از منظر واشنگتن، مذاکره نه جایگزین فشار، بلکه مکمل آن است. اقدام نظامی در بحبوحه گفتوگوهای سیاسی، بهروشنی نشان داد که آمریکا حتی در زمانی که ادعای پیگیری راهحل دیپلماتیک دارد، از توسل به ابزار زور ابایی ندارد. چنین رفتاری نهتنها اعتمادسازی نمیکند، بلکه اصل مذاکره را از حیث کارکرد و معنا تهی میسازد.
در همین چارچوب، اظهارات اخیر وزیر امور خارجه کشورمان جناب آقای عراقچی در مصاحبه با سیانان واجد اهمیت ویژه است؛ جایی که ایشان بهدرستی تصریح میکنند که ایران اعتماد خود را نسبت به آمریکا از دست داده است. اظهارات ایشان نه یک گزاره سیاسی و احساسی، بلکه جمعبندی فشرده تجربهای تاریخی آنهم مبتنی بر شواهد، مصادیق و رفتارهای عینی است.
برآیند این سوابق یک نتیجه روشن دارد: بیاعتمادی ایران به آمریکا نه انتخابی سیاسی، بلکه نتیجهای عقلانی و مبتنی بر تجربه است. این بیاعتمادی نه از پیشفرضهای ایدئولوژیک، بلکه از الگوی رفتاری مستمر واشنگتن نشأت میگیرد. تا زمانی که ایالات متحده تغییر ملموسی در رفتار خود، پایبندی واقعی به تعهدات و کنار گذاشتن سیاست فشار و تهدید را نشان ندهد، انتظار شکلگیری اعتماد یا توافق پایدار، فاقد هرگونه مبنای واقعگرایانه خواهد بود.
دقیقاً به همین دلیل است که پرسش پایانی بیش از آنکه یک سؤال باشد، بیان یک واقعیت مسجّل است: آیا واشنگتن به تعهدات خود پایبند خواهد ماند؟ تجربه تاریخی پاسخ روشنی به این پرسش داده است.



