AR | EN

1404-09-10 02:14

AR | EN

1404-09-10 02:14

اشتراک گذاری مطلب

محور مقاومت خارج از کنترل ایران؛ از کجا این روایت شکل گرفت؟

در سال‌های اخیر بخشی از نخبگان و سیاستمداران جهان عرب در تحلیل نقش و کارکرد گروه‌های مقاومت در عراق، لبنان و سوریه دچار انحراف ارزیابی راهبردی شده‌اند؛ انحرافی که عمدتاً ناشی از پذیرش بی‌واسطه روایت‌های امنیتی ـ رسانه‌ای غرب و گفتمان ایران‌هراسی است. البته رقابت‌های سیاسی و ملاحظات قدرت داخلی در این کشورها نیز در شکل‌دهی به این رویکرد نقش قابل‌توجهی دارد و باید در هر تحلیل جامع مورد توجه قرار گیرد.

 

ایران ویو 24- دفاعی و امنیتی

 

یکی از بزرگ‌ترین خطاهای تحلیلی غرب در فهم محور مقاومت، اصرار بر مقایسه آن با ساختارهای نظامی سلسله‌مراتبی است؛ گویی باید یک ستاد فرماندهی واحد وجود داشته باشد و هر تفاوت تاکتیکی نشانه «شکست کنترل» باشد. هر چند در روایت رسمی برخی اندیشکده‌های غربی تصویری متفاوت دیده می‌شود: مبنی بر اینکه محور مقاومت یک ائتلاف شبکه‌ای است؛ مجموعه‌ای از بازیگران ریشه‌دار در میدان‌های مختلف که نه به‌عنوان «نیابتی»، بلکه به‌عنوان «گره‌هایی مستقل در یک شبکه همسو» عمل می‌کنند.

با وجود این داده‌های تحلیلی، روایت غالب در رسانه‌ها و جریان اصلی گفتمان غربی همچنان با ادبیات و اهداف ضد ایرانی، بر مدل «سازمان تحت رهبری ایران» پافشاری می‌کند و بدین‌ترتیب تضعیف یا فشار بر ایران را مترادف با فروپاشی این «سازمان» می‌گیرد؛ در حالی که با منطق شبکه، تداوم‌پذیری و تطبیق‌پذیری بازیگران مقاومت دقیقاً از عدم تمرکز و استقلال نسبی آنها ناشی می‌شود، نه از فرماندهی متمرکز.

چنانچه اخیرا روزنامه تلگراف گزارشی منتشر کرده با این ادعا که ایران کنترل خود بر انصارالله یمن را از دست داده و برای نگه داشتن باقی‌مانده محور مقاومت دچار مشکل شده است. همین خط بعداً در بازنشرها تقویت شد. منتقدان رابطه ایران با محور مقاومت، این را نشانه فروپاشی فرماندهی واحد می‌گیرند و مبتنی بر این پیش‌فرض، تحلیل‌های خود را ارائه می‌کنند. اما مسئله اینجاست که فرض فرماندهی واحد از ابتدا فرض دقیقی نبوده است.

 

محور مقاومت «شبکه» است نه «سازمان»

اگرچه بخشی از ادبیات تحلیلی غرب تلاش کرده است محور مقاومت را در قالب «یک شبکه» توصیف کند، اما این توصیف غالباً با تأکید بر ویژگی‌های «شل، غیرمتمرکز و فاقد انسجام سازمانی» مطرح می‌شود؛ نه به‌عنوان یک ساختار شبکه‌ای پایدار با منطق طبیعی. چتم‌هاوس به‌صراحت این شبکه را یک ائتلاف شبکه‌ای چندبازیگری معرفی می‌کند که از ایران، حزب‌الله، حماس، انصارالله و بخش‌هایی از نیروهای بسیج مردمی عراق تشکیل شده است؛ ائتلافی که ماهیت آن بیشتر بر پیوندهای افقی و هم‌راستایی منافع امنیتی استوار است تا سلسله‌مراتب فرماندهی.

این رویکرد محدود به چتم‌هاوس نیست. در یک نشست تخصصی در اندیشکده سی‌اس‌آی‌اس (CSIS) نیز تأکید شد که برداشت رایج رسانه‌ای مبنی بر «فرماندهی مستقیم ایران» با واقعیت‌های میدانی همخوان نیست و روابط میان این بازیگران طی زمان فرم ارگانیک و اتحادی پیدا کرده است. حتی در بحث‌های رسمی سیاست‌گذاری آمریکا ـ از جمله جلسه کمیته‌های کنگره درباره نیروهای همسو با ایران ـ نیز تصریح می‌شود که ایران عمدتاً نقش حامی و تسهیل‌کننده دارد، نه فرمانده عملیات‌های این بازیگران.

با این حال، تناقض مهمی در رفتارشناسی اندیشکده‌های غربی وجود دارد: همین مراکز پژوهشی که در گزارش‌های تخصصی خود محور مقاومت را یک شبکه چندمرکزی توصیف می‌کنند، در سطح رسانه‌ای و در اظهارات کارشناسان‌شان در شبکه‌های اجتماعی عملاً با روایت مسلط گفتمان غرب همراه می‌شوند و همچنان بر مدل «سازمان فرماندهی‌شونده تحت رهبری ایران» تأکید می‌کنند. این شکاف میان ادبیات کارشناسی و روایت رسانه‌ای، بخشی از سازوکار بازتولید همان چارچوب مفهومی ضدایرانی است که تلاش دارد پیچیدگی ساختار شبکه‌ای محور مقاومت را به یک مدل ساده‌سازی‌شده و سیاسی تقلیل دهد.

 

سازوکارهای استقلال درون محور مقاومت

استقلال این جریان‌ها یک شعار یا توجیه رسانه‌ای نیست. قابل توضیح است و سازوکار دارد.

  • مشروعیت و سیاست داخلی

هر کدام از این جریان‌ها به یک جامعه و یک زمین سیاست داخلی گره خورده‌اند. انصارالله از دل نزاع قدرت در یمن و ساختارهای اجتماعی شمال یمن بالا آمده و منطق بقای سیاسی‌اش را از یمن می‌گیرد. سال‌ها قبل هشدار داده شده بود که جنگ یمن را نباید صرفاً جنگ نیابتی دید. در یکی از تحلیل‌های بروکینگز هم تأکید می‌شود چسباندن برچسب نیابتی به انصارالله می‌تواند باعث فهم اشتباه رفتار آن شود، چون کنترل ایران بر رفتار حوثی‌ها محدود است و آنها عمدتاً از طرف ایران عمل نمی‌کنند.

در عراق هم منطق مشابهی وجود دارد. حتی وقتی برخی جریان‌های سیاسی به ایران نزدیک باشند، باز هم درگیر موازنه داخل عراق، رقابت با دولت و بازی قدرت در بغداد هستند. یک تحلیلگر در اندیشکده روسی (RUSI) می‌نویسد که این دسته از جریان‌ها و گروه‌ها از روی محاسبه منافع خودشان و مسیر نفوذ در دولت عراق تصمیم می‌گیرند.

  • منابع قدرت و تأمین مالی

این مسئله روشن است که گروهی که تماماً با پول بیرونی سرپا باشد، با قطع پول هم فرو می‌ریزد و با دستور بیرونی هم بیشتر می‌چرخد. بازیگران محور مقاومت نسبت به ایران چنین وضعیتی ندارند؛ آنها تا حدی سازوکارهای درآمدی و حکمرانی محلی دارند و از همین مسیر هم قدرت تولید می‌کنند. به همین دلیل اگرچه حمایت ایران عامل مهمی است، اما تنها موتور ادامه حیات نیست و بود و نبود آنها هم به ایران وابسته نیست. از بیرون ممکن است این تنوع منابع دیده نشود، چون رسانه‌ها بیشتر روی فرآیندهای آشکار انتقال سلاح تمرکز می‌کنند، نه روی اقتصاد سیاسی گروه‌ها.

  • تصمیم عملیاتی و زمان‌بندی

حتی اگر در سطح راهبردی همسویی وجود داشته باشد، زمان و شکل عملیات معمولاً محصول محاسبه محلی است. نمونه روشن در یمن؛ همین پیوند زدن حملات دریای سرخ به وضعیت جنگ غزه است. فایننشال تایمز گزارش داد انصارالله به توقف حملات سیگنال داده و آن را به آتش‌بس غزه گره زده است. این نوع شرط‌گذاری نشان می‌دهد محرک اصلی در روایت خودشان، پرونده فلسطین و بازخورد داخلی و منطقه‌ای است، نه یک چراغ سبز لحظه‌ای از بیرون.

در همین خط، خبرگزاری رویترز هم از قول رهبری ایران نقل می‌کند که حوثی‌ها مستقل عمل می‌کنند و نیابتی ایران نیستند. ممکن است این‌گونه تلقی شود که موضع جمهوری اسلامی ایران مبنی بر اینکه گروه‌های مقاومت نیابتی ایران نیستند، بیشتر یک موضع‌گیری سیاسی است نه واقعی؛ اما حقیقت آن است که این موضع‌گیری واقعی است و دست‌کم با شواهد رفتاری گروه‌ها و با تعریف شبکه‌ای محور مقاومت، به‌ویژه از ۷ اکتبر بدین‌سو، سازگار است.

 

خطای رسانه‌های خارجی از کجا می‌آید؟

چند خطای تکرارشونده باعث می‌شود رسانه‌های مورد اشاره، سریعاً به گزاره «از دست رفتن کنترل ایران بر محور مقاومت» برسند.

  • اول، سوءاستفاده از واژه نیابتی است. بسیاری از متون خبری و مواضع سیاسی در غرب و رژیم صهیونیستی، در چارچوب گفتمان ایران‌هراسی، آگاهانه از واژه «نیابتی» به‌جای مفاهیمی چون «متحد»، «شریک» یا «همسو» برای توصیف گروه‌های مقاومت استفاده می‌کنند و همزمان روایت «تضعیف ایران» را به‌عنوان نشانه «تضعیف محور مقاومت» بازتولید می‌نمایند. با این حال، حتی بخشی از رسانه‌های غربی نیز یادآور می‌شوند که به‌کارگیری اصطلاح «نیابتی» ذاتاً فرض کنترل مستقیم حامی بر بازیگر را منتفی می‌کند و بنابراین با واقعیت ساختاری این شبکه همخوانی ندارد.
  • دوم، روایت‌سازی با نقل‌قول‌های بی‌نام است. تلگراف به نقل از «منابع ایرانی» می‌گوید حوثی‌ها از کنترل خارج شده‌اند. همین نقل‌قول می‌تواند بازتاب یک واقعیت محدود باشد. می‌تواند هم بخشی از جنگ روایت‌ها باشد. در هر دو حالت، نتیجه‌گیری کلی درباره کل محور مقاومت از دل آن، یک جهش تحلیلی است.
  • سوم، نادیده گرفتن سیاست داخلی هر میدان است. در یمن، عراق و لبنان، گروه‌ها زیر فشار تصمیمات محلی هستند. آنها باید به مخاطب خودشان پاسخ بدهند و با رقبا و دولت‌ها درگیرند. وقتی تحلیلگر این سطح را حذف کند، مجبور می‌شود همه تغییرات را به رابطه با تهران نسبت دهد.

 

مبنای خطای راهبردی سیاستمداران کشورهای عربی چیست؟

در سال‌های اخیر بخشی از نخبگان و سیاستمداران جهان عرب در تحلیل نقش و کارکرد گروه‌های مقاومت در عراق، لبنان و سوریه دچار انحراف ارزیابی راهبردی شده‌اند؛ انحرافی که عمدتاً ناشی از پذیرش بی‌واسطه روایت‌های امنیتی ـ رسانه‌ای غرب و گفتمان ایران‌هراسی است. البته رقابت‌های سیاسی و ملاحظات قدرت داخلی در این کشورها نیز در شکل‌دهی به این رویکرد نقش قابل‌توجهی دارد و باید در هر تحلیل جامع مورد توجه قرار گیرد. با این حال، نتیجه این چارچوب تحلیلی ناقص آن است که مقاومت نه به‌عنوان مؤلفه‌ای از «معماری بازدارندگی بومی» و نه به‌عنوان یک بازیگر تولیدکننده امنیت منطقه‌ای دیده می‌شود، بلکه در قالب برچسب‌گذاری‌های سیاسی و شناختی برگرفته از دستگاه تبلیغاتی غرب تفسیر می‌گردد.

چنین رویکردی موجب فاصله گرفتن از واقعیت‌های میدانی، اختلال در فهم الزامات بازدارندگی ملی و ناتوانی در درک دینامیک‌های واقعی امنیت در غرب آسیا شده و در نهایت به تصمیماتی منجر می‌شود که نه با ظرفیت قدرت این کشورها هم‌خوان است و نه با منافع بلندمدت جهان عرب. پیامد این خطای تحلیلی، نادیده گرفتن نقش تعیین‌کننده مقاومت در مهار تهدیدات غربی-صهیونیستی، جلوگیری از سیاست‌های توسعه‌طلبانه رژیم صهیونیستی، و مقابله با سایر تهدیدات فرامنطقه‌ای است؛ روندی که اکنون با اشغال جنوب سوریه توسط اسرائیل و جنگ جاری صهیونیست ها در جنوب لبنان، هزینه‌های استراتژیک آن امروز بیش از هر زمان دیگری برای این کشورها و کلیت نظم امنیتی منطقه آشکار شده است.

 

پس چرا در بزنگاه‌ها متحد می‌شوند؟

گفتن اینکه این گروه‌ها مستقل هستند، به معنی انکار پیوندها نیست. پیوند گروه های مقاومت واقعی‌ هستند و در لحظات بحرانی فعال‌تر می‌شود. چند عامل طبیعی این همگرایی را توضیح می‌دهد:

  • یک عامل، احساس تهدید مشترک است. وقتی فشار نظامی یا سیاسی علیه یک عضو بالا می‌رود، بقیه هم آن را نشانه‌ای از فشار به کل جبهه می‌بینند.
  • عامل دوم، زبان مشترک سیاسی در موضوعات مهم بین‌المللی از جمله در موضوع فلسطین است که هم مشروعیت منطقه‌ای می‌سازد و هم هزینه انفعال را بالا می‌برد.
  • عامل سوم، همپوشانی تجربیات و بعضی کانال‌های حمایت فنی و آموزشی است که گذر زمان ساخته است.

این مجموعه باعث می‌شود در بزنگاه‌ها، همگرایی اتفاق بیفتد، حتی اگر در روزهای آرام‌تر هر جریان مسیر خودش را برود. در واقع، اگر محور مقاومت را یک شبکه بدانیم، اتحاد در بحران پدیده عجیبی نیست. شبکه‌ها همین‌طور کار می‌کنند؛ در شرایط عادی پراکنده از هم به نظر می‌رسند و در شرایط فشار به سمت انسجام حرکت می‌کنند. چتم‌هاوس هم وقتی این ائتلاف را «سست» توصیف می‌کند، دقیقاً همین منطق را پیش می‌کشد که اعضا می‌توانند تضعیف شوند یا سازگار شوند و همچنان در قالب یک چارچوب مشترک باقی بمانند.

روایت تلگراف و تحلیل‌های همسو با آن، استقلال بازیگران محور مقاومت را به جای ویژگی ساختاری، به‌عنوان نشانه شکست معرفی می‌کند. اگر از ابتدا محور مقاومت را شبکه‌ای از بازیگران ریشه‌دار در میدان‌های محلی ببینیم، استقلال عملیاتی و گاهی واگرایی تاکتیکی کاملاً قابل انتظار می‌شود.

در این تصویر، البته جمهوری اسلامی ایران نقش مهمی در حمایت و هم‌افزایی دارد، اما فرماندهی یکپارچه و کنترل ریزبه‌ریز، نه تعریف دقیقی است و نه با شواهد میدان و حتی بخشی از تحلیل‌ها و اندیشکده‌های غربی همخوانی دارد. در مواقع بزنگاه، همگرایی طبیعی رخ می‌دهد، چون پیوندهای سیاسی، امنیتی، اجتماعی و نمادین وجود دارد، اما اختلاف در تاکتیک، نفی آن پیوندها نیست.

اشتراک گذاری مطلب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیاسی
جهان
تحلیل و یاداشت ها