وقتی دونالد ترامپ پیشاپیش تهدید به حمله میکند و از پروژه «کشتهسازی» پرده برمیدارد، چه سناریویی در حال شکلگیری است و جای افکار عمومی در این بازی چیست؟
ایران ویو24- دفاعی و امنیتی
تهدید اخیر دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، مبنی بر «حمله به ایران در صورت کشتهشدن معترضان»، اگرچه در سطح رسانهای بهعنوان یک هشدار مشروط و موضعگیری سیاسی بازنمایی شد، اما در سطح امنیتی باید آن را بخشی از یک پروژه از پیش طراحیشده در چارچوب سناریوی کشتهسازی و جنگ ترکیبی علیه جمهوری اسلامی ایران ارزیابی کرد. این تهدید نه تصادفی است و نه صرفاً حاصل ادبیات تند یک بازیگر پوپولیست؛ بلکه عنصر فعالساز و پیشران یک سناریوی چندلایه طراحیشده محسوب میشود.
پروژه موسوم به «کشتهسازی» سابقهای تثبیتشده در راهبردهای فشار غربی-صهیونیستی علیه ایران دارد و طی دهههای گذشته بارها بهعنوان سکوی پرتاب بحرانهای مصنوعی مورد استفاده قرار گرفته است. این پروژه از یک سو، در چارچوب جنگ شناختی، معطوف به تولید ادراک تهدید، اختلال در نظام تصمیمسازی داخلی، فرسایش سرمایه اجتماعی و تعمیق شکاف دولت–ملت است و از سوی دیگر، کارکردی مکمل در تشدید فشار بینالمللی و توجیه اقدامات تقابلی و جنگافروزانه علیه ایران ایفا میکند.
پس از تجربه جنگ تابستان اخیر و شکست محور آمریکایی-اسرائیلی در جنگ اول، تهدید ترامپ دقیقاً در نقطه اتصال دو سطح معنا پیدا میکند: پیوند دادن فشار داخلی به فشار خارجی. از منظر جنگ شناختی، این موضعگیری نوعی پیشمهندسی ادراک محسوب میشود؛ فضاسازی ذهنی هدفمندی که تلاش دارد هر حادثه احتمالی آینده را بلافاصله در قالب یک اتهام ساختاری علیه ایران تفسیر کرده و مسیر اجرای گامهای بعدی پروژه را هموار سازد.
اما تفاوت وضعیت کنونی در این است که تهدید ترامپ، این روایت را پیشاپیش آماده کرده است. به بیان دقیقتر، مرحله «فعالسازی سیاسی» پروژه کشتهسازی پیش از وقوع هر حادثهای کلید خورده و شرایطی ایجاد شده که در آن، هر رخداد احتمالی میتواند بدون وقفه به روایت اتهامی و نهایتاً به ابزار فشار بینالمللی تبدیل شود. در نتیجه، فاصله زمانی میان وقوع حادثه و آغاز موج رسانهای–سیاسی علیه ایران به حداقل میرسد و پروژهای که پیشتر نیازمند زمان و زمینهسازی بود، اکنون با سرعت، هماهنگی و هزینه کمتر قابل اجراست.
در منطق کشتهسازی، مسئله محوری «آنچه رخ داده» نیست، بلکه «آن ادراکی است که باید ساخته شود». جنگ شناختی، واقعیت عینی را به حاشیه میراند و تمرکز خود را بر تثبیت روایت مسلط در کوتاهترین بازه زمانی قرار میدهد. تهدید ترامپ دقیقاً در خدمت همین هدف است: بستن میدان تفسیر و تحمیل یک چارچوب معنایی از پیش تعیینشده که در آن، ایران از ابتدا در جایگاه مقصر و آمریکا در مقام ناجی تعریف میشود.
در گام نخست این پروژه، پیشدستی روایی با چنان شدتی انجام میشود که عملاً مجالی برای طرح پرسشهای فنی یا بررسی ابهامات باقی نمیگذارد. تهدید ترامپ این مرحله را تقویت میکند، زیرا روایت اتهامی را از همان ابتدا به واکنش سخت، اعم از فشار حداکثری یا اقدام نظامی، پیوند زده است.
در گام بعد، نمادسازی هدفمند با سرعت بالا شکل میگیرد. فرد متوفی از یک رخداد خاص جدا شده و به نماد یک روایت کلان از «مظلومیت در برابر خشونت سیستماتیک» تبدیل میشود. همزمان، شبکه رسانهای از پیش طراحیشده با بازتولید هماهنگ پیام، نوعی توهم اجتماعی ایجاد میکند که در آن، هر روایت متفاوت یا دادهمحور به حاشیه رانده میشود.
در نهایت، روایت تثبیتشده از سطح رسانهای عبور کرده و به میدان تقابل سخت منتقل میشود؛ جایی که بهعنوان توجیهگر اجرای سناریوی طراحیشده مورد استفاده قرار میگیرد. در این چرخه، تهدید ترامپ نقش کاتالیزور سیاسی را ایفا میکند؛ عنصری که هزینه ورود به فاز اقدام نظامی یا تشدید تقابل را در افکار عمومی غرب کاهش میدهد.
جمعبندی آنکه تهدید ترامپ را باید جزئی از معماری کلان پروژه کشتهسازی دانست؛ پروژهای دائماً فعال در جنگ ترکیبی علیه ایران که نهتنها افکار عمومی، بلکه بخش قابلتوجهی از تمرکز و ظرفیت نهادهای اطلاعاتی و امنیتی کشور را نیز درگیر میکند و همزمان میتواند بستر لازم برای پیشبرد سایر اقدامات خصمانه اطلاعاتی و امنیتی را فراهم آورد.
چگونه افکار عمومی در دام پروژه «کشتهسازی» نیفتد؟
خنثی سازی پروژه «کشتهسازی» بیش از آنکه متوجه نهادهای رسمی اطلاعاتی و امنیتی باشد، مستقیماً متوجه افکار عمومی کشور است که قربانی هر اقدام خصمانه دشمن خواهند بود. لازم به توجه است که این پروژه بر احساسات انسانی، شوک خبری و سرعت بالای انتشار تکیه دارد تا پیش از روشن شدن واقعیت، یک تصویر قطعی از «مقصر» در ذهن مخاطب بسازد و در این مقطع تداعی عینی یک جنگ قریب الوقوع آمریکایی- صهیونیستی باشد. بنابراین نخستین گام برای نیفتادن در این دام، شناخت منطق این بازی است.
اول؛ «عجله نکردن» در قضاوت:
در پروژه کشتهسازی، سرعت از حقیقت مهمتر است. هر خبری که با موج احساسی شدید، تصاویر تحریککننده و روایت قطعی منتشر میشود، دقیقاً برای گرفتن فرصت فکر کردن از مخاطبان و تقویت یک خط روایی جعلی طراحی شده است. افکار عمومی اگر چند ساعت یا حتی چند روز، قضاوت نهایی را به تعویق بیندازد، عملاً بخش بزرگی از این پروژه را خنثی کرده است.
دوم؛ تفکیک «خبر» از «روایت»:
بسیاری از مطالبی که در چنین مواقعی منتشر میشوند، خبر نیستند، بلکه روایت هستند؛ یعنی ترکیبی از دروغ از پیش طراحی شده، یا واقعیت ناقص، خبر دستکاری شده، تحلیل جهتدار و القای احساسی. پرسش سادهای که باید همیشه مطرح شود این است:
«دقیقاً چه چیزی ثابت شده، چه چیزی گفته میشود؟، چه چیزی گفته نمیشود؟، چه کسی سود میبرد؟»
این تفکیک، مانع فراگیر شدن روایتهای جعلی از پیش ساخته میشود.
سوم؛ حساسیت به «نمادسازی احساسی»:
وقتی یک فرد یا حادثه خیلی سریع از یک رخداد مشخص به نماد «ستم سیستماتیک» تبدیل میشود، باید مکث کرد. پروژه کشتهسازی دقیقاً در همین نقطه فعال میشود؛ جایی که یک داستان انسانی به ابزار تعمیم و قضاوت کلان تبدیل میشود. همدلی انسانی لازم است، اما نباید جایگزین تحلیل شود و به ابزار دشمن تبدیل شود.
چهارم؛ توجه به «الگوهای تکرارشونده»:
اگر به گذشته نگاه کنیم، میبینیم که سناریوها شبیه هم هستند:
خبر فوری، روایت احساسی، موج شبکههای اجتماعی، حذف روایتهای متفاوت، اخیرا داستان و عکس دستکاری شده با هوش مصنوعی و تبدیل آن به تیتر یک رسانه های جریان غربی- صهیونیستی و سپس فشار سیاسی خارجی. شناخت این الگو کمک میکند؛ مخاطب بداند با یک اتفاق منفرد مواجه نیست، بلکه با یک روند طراحیشده از طرف دشمن مواجه است.
پنجم؛ بیاعتمادی و پرسشگری:
بیاعتمادی مطلق افکار عمومی به نهادهای رسمی، دقیقاً همان چیزی است که پروژه کشتهسازی به آن نیاز دارد. پرسشگری آگاهانه، نه پذیرش بیچونوچرا و نه رد هیجانی همهچیز، مهمترین سپر ذهنی افکار عمومی است. سؤال پرسیدن، حق است؛ نتیجهگیری عجولانه، نه.
ششم؛ بازنشر نکردن هیجان:
هر بازنشر احساسی، حتی با نیت همدلی، میتواند به تقویت یک عملیات روانی خصمانه علیه کشور کمک کند. افکار عمومی باید بداند که در جنگ شناختی، «اشتراکگذاری» گاهی معادل «مشارکت ناخواسته در عملیات اطلاعاتی و امنیتی دشمن» است.
هفتم: پرهیز از قرار گرفتن در موقعیتهای پرریسک و مبهم
پروژه کشتهسازی به دنبال موقعیتهایی است که امکان روایتسازی و ابهام بالا دارند: تجمعهای بدون چارچوب روشن، فضاهای احساسی و آشوب برانگیز، درگیریهای ناگهانی یا شرایطی که امنیت، امدادرسانی و حقیقتیابی دشوار میشود. پرهیز آگاهانه از قرارگرفتن در چنین موقعیتهایی، نخستین و مهمترین راه جلوگیری از تبدیل شدن افراد به سوژه یک پروژه سیاسی است. به عبارت ساده؛ خود را در معرض کشته شدن قرار ندهید.
در نهایت؛ عقلانیت را قربانی احساسات نکنیم:
کشتهسازی بر موج احساسات انسانی سوار میشود، اما هدفش سیاسی و امنیتی است. همدلی با انسانها، نباید به ابزار فشار و بحرانسازی علیه جامعه و کشور تبدیل شود. هرجا احساسات جای تحلیل را گرفت، همانجا نقطه آسیبپذیری افکار عمومی در برابر یک عملیات اطلاعاتی و امنیتی دشمن است.
جمعبندی ساده است:
افکار عمومی زمانی در دام پروژه کشتهسازی نمیافتد که کمتر هیجانزده شود، بیشتر سؤال بپرسد، عجله نکند و بداند هر روایت پرسرعت و احساسی، الزاماً حقیقت نیست. در جنگ روایتها، مهمترین قدرت مردم، حق مکث، ضریب ندادن به روایت جعلی و حق فکر کردن است.


