در بحرانها، واژهها سلاح هستند: پیش از هر اقدامی، نامگذاری یک رویداد است که ذهن جامعه را تسخیر میکند و مسیر اضطراب یا همبستگی را تعیین مینماید.
کیوان دارابخانی، پژوهشگر حقوق عمومی
نامگذاری بحران، پیش از هر اقدام اجرایی، نخستین مداخله در ذهن جامعه است. آنچه در قالب خبر، اطلاعیه یا تحلیل منتشر میشود، تنها بازتاب یک وضعیت عینی نیست، بلکه چارچوبی ذهنی میسازد که نحوه فهم، قضاوت و واکنش اجتماعی را تعیین میکند. تفاوت میان بحرانی که به بیثباتی و اضطراب میانجامد با بحرانی که به همبستگی و عبور موفق ختم میشود، اغلب نه در شدت رویداد، بلکه در واژههایی نهفته است که برای روایت آن انتخاب میشوند.
در خبرنویسی، آنچه به مخاطب منتقل میشود صرفاً مجموعهای از اطلاعات خام نیست، بلکه تصویری ذهنی از واقعیت است که بهواسطه انتخاب واژهها شکل میگیرد. تفاوت میان یک خبر آرامساز و یک متن بحرانزا، اغلب نه در دادهها و آمار، بلکه در نحوه نامگذاری پدیدهها و بار معنایی واژهها نهفته است. واژهها پیش از آنکه فهم را فعال کنند، احساس را بیدار میکنند و احساس، مسیر قضاوت را تعیین میکند.در خبر حرفهای، انتخاب واژه تابع «اقتصاد معنا»ست.
واژه باید دقیق، حداقلی و تا حد امکان خنثی باشد؛ بهگونهای که مخاطب را به درک وضعیت برساند، نه به واکنش شتابزده. به همین دلیل است که تفاوت میان «تجمع» و «ازدحام»، یا «اختلال موقت» و «فلجشدن»، صرفاً تفاوت زبانی نیست، بلکه تفاوت در سطح اضطراب القاشده به ذهن مخاطب است.
خبر، زمانی کارکرد حرفهای خود را حفظ میکند که روایت را بسته، شفاف و کنترلپذیر نگه دارد و اجازه ندهد ذهن مخاطب برای پر کردن خلأهای معنایی، به تخیل و شایعه پناه ببرد.در نقطه مقابل، در عملیات روانی هدف نه اطلاعرسانی، بلکه تغییر ادراک و جهتدهی به احساس جمعی است.
در این فضا، واژهها عمداً بار هیجانی پیدا میکنند و بهجای توصیف وضعیت، آن را تفسیر میکنند. استفاده از واژههایی که حس تداوم فشار، انباشت خشم یا رهاشدگی را القا میکنند، ذهن مخاطب را وارد روایتی ناتمام میسازد؛ روایتی که او ناخواسته خود را بخشی از آن میبیند. در این حالت، مخاطب از جایگاه ناظر خارج شده و به کنشگر یا قربانی روایت تبدیل میشود و همین جابهجایی نقش، قدرت عملیات روانی را شکل میدهد.
تفاوت بنیادین خبرنویسی حرفهای با عملیات روانی در همینجاست: خبر میکوشد روایت را ببندد و به حداقل تفسیر برساند، اما عملیات روانی روایت را باز میگذارد تا ذهن مخاطب آن را تکمیل کند. ذهن انسان از ابهام گریزان است و هرجا روایت رسمی بسته نشود، روایتهای غیررسمی، هیجانی و بعضاً مخرب جای آن را میگیرند.
به همین دلیل، در شرایط بحران اجتماعی، سکوت واژگانی یا انتخاب نادرست کلمات میتواند بهمراتب اثرگذارتر از خود بحران باشد. در مدیریت بحران، اصل تعیینکننده نه صرفاً ماهیت عینی بحران، بلکه نحوه درک عمومی از آن است. زمانی که بحران با واژههایی روایت میشود که بر بیسابقهبودن، غیرقابلکنترلبودن و فراگیری تأکید دارند، ذهن جمعی وارد وضعیت اضطراب مزمن میشود و رفتارهای هیجانی تقویت میگردد.
اما اگر همان وضعیت با واژگانی بازتعریف شود که بر مقطعیبودن، قابلیت مدیریت و امکان عبور تأکید دارند، بحران از یک تهدید فلجکننده به یک آزمون اجتماعی تبدیل میشود.تبدیل بحران اجتماعی به آزمونی موفقیتآمیز، پیش از هر چیز نیازمند بازتعریف نقشها در روایت است.
مردم نباید صرفاً بهعنوان قربانی تصویر شوند، بلکه باید بهعنوان بازیگران مسئول و مؤثر دیده شوند. نهادها اگر بهجای مقصر مطلق، در نقش هماهنگکننده و پاسخگو معرفی شوند، امکان شکلگیری اعتماد افزایش مییابد. در این میان، واژههایی که مشارکت، همراهی و مسئولیت مشترک را برجسته میکنند، ذهن مخاطب را از حالت انفعال به کنش جمعی سوق میدهند.
هر پیام در شرایط بحران، اگر بخواهد اثر آرامساز داشته باشد، باید ناخودآگاه به سه پرسش ذهنی مخاطب پاسخ دهد: چه اتفاقی افتاده، مسیر پیشرو چیست و سهم من در این وضعیت کجاست. پاسخندادن به هر یک از این پرسشها، فضا را برای روایتسازیهای مخرب باز میگذارد.
واژهها در اینجا نقش قفل روایت را بازی میکنند؛ یا آن را میبندند و امنیت روانی میسازند، یا باز میگذارند و اضطراب را تشدید میکنند.در نهایت، واژهها بیطرف نیستند. هر واژه، مسیری شناختی در ذهن مخاطب فعال میکند و او را به سمت احساسی خاص و در نهایت رفتاری مشخص سوق میدهد. خبرنویسی حرفهای، صرفاً مهارت انتقال اطلاعات نیست، بلکه توانایی تشخیص این مسیرهای ذهنی و انتخاب آگاهانه آنهاست. در عصر جنگ روایتها، کسی که واژه را درست انتخاب میکند، نهتنها خبر مینویسد، بلکه در حال مدیریت ذهن و رفتار جامعه است.



